زل زدهام به چند صفحه باقیمانده دفترچه مشکی رنگم و اتود چاقالو را میان انگشتانم میرقصانم. هیچکدام از کارهایم را انجام ندادهام. نه ویرایشها، نه گزارشها، نه داستانها. طبق معمول همه را گذاشتهام برای دقیقه نود. من به خونسردی و گَلوگشادی شهره عام و خاصام. اگر به خودم باشد سال تا سال، میمانم در اتاقم، کتاب روی کتاب بالا میآورم و لیوان چایام را پر و خالی میکنم. آب و غذا چندان برایم فرقی ندارد؛ همین که چای و لواشکم به راه باشد، راضیام. عاشق بیعاری و آسمانجُل بودنم. برای همین است که از خیلی از مسئولیتها، شانه خالی میکنم. زیاد برایم پیش آمده میان جمعهای دوستانه، دوستهای شوهر کردهام، ازم میپرسند: «واقعا تصمیمت برای ازدواج چیه؟... هیچوقت حاضر نیستی ازدواج کنی، بچهدار شوی، همسر بودن و مادر بودن را تجربه کنی؟» این سوالها را خیلی ازم میپرسند. البته غیر از مامان و بابا و سایه و سعیده و شوهرش؛ چون میدانند حکایت من و این حرفها، حکایت یاسین به گوش خر خواندن است. اما، دوستان و آشنایان را نمیشود کاری کرد. عشقِ کندوکاو دارند. متاسفانه، سوژه مطالعاتی و تحقیقاتی خیلی از دوستان فضول و حراف بودهام. تا دلتان هم بخواهد، حرف مفت شنیدهام. حوصلهام نمیکشد سر درست و غلط نظریههاشان خودم را به دردسر بیندازم. برای همین، همیشه یک گوشم در است و دیگری دروازه. آینده، آنچنان برایم معنا و مفهوم تعریفشدهای ندارد. نمیفهمم، وقتی میتوانم از این ولنگاری و بیعاری و تنهایی لذت ببرم؛ چرا یکی را باید دوتا کنم. از همان دوران بچگی هم، خالهبازی با دخترهای فامیل و پسرهای خالهزنکِ دخترنما، فاکتورهای حوصلهسربر و مسخره خودش را داشت. بدم میآمد ادای مامانها را دربیاورم و عروسک بغل بگیرم و کفشهای تقتقی بپوشم که یکی از پسرها افتخار دهد بیاید نقش شوهر را برایم بازی کند. در کَتَم نمیرفت پسر جماعت، چون مفتخر به داشتن درازآویز زینتی است و به قول مولوی، تفاوتمان در کاف میان رانهامان بود؛ بخواهد برایم آقا بالاسری کند. اغلب، دُرفشانیهای دوستان را در باب، زن بودن و فداکاری و ایثارگری و این دست اراجیف جدی نمیگیرم. برای همین متهم میشوم به اینکه دختری ازخودراضی و خودخواهم که وَرهای زنانه مهربان و دوستداشتنیاش را حاضر نیست با کسی قسمت کند. نمیفهمم این ورهای زنانه که در پختن و شستن و رُفتن و دادن و زاییدن خلاصه میشود؛ تا به حال، چه گلی به سر جماعت نسوان زده که از این پس بخواهد بر سر من تاج گل بزند. صادقانه بخواهم اعتراف کنم؛ حوصله ندارم با ادا و اطوارهای عاشقانه که سرانجامش ختم میشود به جفتگیری، گند بزنم به این تنهاییِ خودخواهانهی لذتبخشِ دوستداشتنی. تنهاییای که فقط و فقط مخصوص آدمهای عوضی است. آدمهایی که هرچند، ممکن است نظم و انضباط تعریفشدهای نداشته باشند، اما، قوانین خاص خودشان را دارند. من اسمش را گذاشتهام قوانین مندرآوردی، مخصوص زنهای عوضی. زنهایی که دوست ندارند قسمت شوند. شقهشقه شوند. خودشان را مثل هویج آب بگیرند، بریزند در مخلوط کن، با بستنی وانیلی هم بخورند، تا با نی سر بکشندشان. اینکه فاعل باشی و کننده کار، خیلی بهتر است تا مفعول باشی و کار بَرَت واقع شود. من عوضی بودن را دوست دارم.
+عنوان پست اگر درست یادم مانده باشد، نام فیلمی از مرضیه مشکینی است که برگرفته از این جمله سیموندوبووار بود: «یک انسان زن زاده نمیشود، بلکه تبدیل به زن میشود.»
خاطره خوبی از این فیلم ندارم، چون در سینما چند دختر خارجی بودند که سر این فیلم خیلی زنهای ایرانی را مسخره کردند. موبورهای کَکمکی شیربرنج.
+
تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 22:27
نويسنده
سپیده
نگاه که میکنی
گلهای باغچهی حیاط ما
از خجالت سرخ میشوند
درختها
آوازهخوان،
خدا به داد دل
پردههای اتاق من برسد
+
تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 22:37
نويسنده
سپیده
من ایستادهام
همانجایی که رهایم کردی
از دور، دست تکان میدهم
به شمارش تپشهای قلب من
تا جایی که من ایستادهام
از قدمهایت چیزی نمانده است
من پر میکشم سویت...
آه... نه
خانمها، آقایان
برمن ببخشایید
باز هم اشتباهی گرفتمش.
+ بعضی از نانوشتههایی که اینجا میخوانید، کامنتهای احمقانه و بیفکر من است به فراخور شعریهایی که دوستان در فیسبوک استتوس میگذارند. بیشتر به معر شباهت دارد تا شعر. فقط برای اینکه کمی بعدتر در داستانی، شعری، چیزی ازشان تصویر بگیرم، اینجا ثبتشان میکنم. به همین خاطر ستارهدار میشوند تا من یادم بماند، هر مزخرفی شعر نیست :)
+
تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 22:31
نويسنده
سپیده
کبریتهای نیمسوخته
شایعه کردهاند
خودسوزی
عروسکهای اتاق من
زیر سر
سیگارهای توست
متهم ردیف اول، تویی؛
من رد سرخ لبهایم را
روی یقه پیراهن سفید تو
تکذیب میکنم
+
تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:27
نويسنده
سپیده
اگر آن گوشهموشهها
زیر دست و پایتان
خاطرات پخشوپلای مرا لِه نمیکنید
کمی جا برای نشستن میخواهم
+
تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 0:2
نويسنده
سپیده
حادثه زیبایی است؛
در حیاط اردیبهشتی خانه ما
باد که میوزد
دامنهای من تاب میخورند
پیراهنهای تو
سینهچاک میشوند
غنچههای بلاگرفتهی باغچه هم
فلفلنمکی نیشخند میزنند
+
تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 13:21
نويسنده
سپیده
آغاز کلام اینکه، اگر دسته جمعی، آنهم از نوع 40گوجهاییش میروید نمایشگاه؛ بیخیال خریدن کتاب و وقت تلف کردن پای تکتک غرفهها شوید. چون هرکس ساز خودش را میزند و آدم آن وسط، بلانسبت شما، گُهگیجه میگیرد که به چه سازی برقصد. _اگر فکر کردهاید من دچار چالش نمایشگاهی شدهام، سخت در اشتباهید؛ چون همهجوره بلدم برقصم._ کتاب را نه به توصیه کسی بخرید، نه وقتی دوروبرتان شلوغ بود. خود من، معمولا، دوبار میروم نمایشگاه و وقتی تکوتنها هستم، نیت به خریدن کتاب میکنم. و البته، هربار هم که رفتم، جز وحشتم نیفزود. چون از هر ورودیی که داخل شوید، برمیخورید به فاطی کماندوها و برادران چشمپاک و زحمتکش گشت ارشاد یا همان لولوهای سر خرمن. _مدیونید اگر از کنارشان رد میشوید فحشهای کِشی بدهید._ متاسفانه، اگر دستهجمعی میروید، چون معنای زمان و مکان معین و مشخص، در قاموس ما ایرانیها تعریف نشده؛ قرارتان راس ساعت 12:30 هم که باشد، تا ساعت 2 طول میکشد اَرهاوره و شمسیکوره، محل مورد نظر را پیدا کنند. سادهاید ها.
فقط تصور کنید، ما از آقای زند_ لطفا، دوستانی که نامبرده را میشناسند، این مرشد 40گوجهایها را جورج کلونی صدا بزنند، تا دیگر با غم و اندوه فراوان شعر نگوید و از اینکه سجاد صاحبانزند خالی است، غمباد نگیرد. زیرا، شاعر میگوید: «تا توانی دلی بدست آور» فقط، حیف که اسلام دست و پای ما را بسته._ بخواهیم پستی در 40گوجه بگذارد و روز نمایشگاه رفتن را مشخص کند. همان یک روز مانده به روز مقرر، پست میگذارد و تازه شاکی هم میشود چرا بچهها به 40گوجه سر نمیزنند و اینطور آدرس میدهد: «درب شهید بهشتی، همان دری که فنس ندارد.» آخرش هم مینویسد؛ «اوکی؟»
اولاینکه، این درب نوشتن شما گلوگیر ماست._ همان تو حلق خودمان است، فقط این زندِزَندیان بس که مبادی آداب است، به ما میگوید، این کلمات را به کار نبریم._ ما در نمایشگاه، وقتی در چمنها نشسته بودیم، بهشان گوشزد کردیم که درب غلط است؛ در چشمهای ما زل زدند و پررو پررو گفتند: «خودم میدونم... مگه کی نوشته؟»
دوماینکه، خودش از ورودی فنسدار آمد. حالا ما به کسی نمیگوییم، اما، مرشد جان، حداقل خودت دوسهباری آدرس را ترانهوار، زیر لب در راه زمزمه میکردی و میدیدی، تفاوت ره کز کجاست تا به کجا؟ برای ما سوال پیش آمده؛ چرا هر وقت آدرس میدهی، هیچ مارگریتایی؛ محل موردنظر را پیدا نمیکند؟
جان هرکس دوست دارید، نمایشگاه کتاب که میروید، اینقدر تیریپ کتابخوانی برندارید و مثل این فسقلی ما، هی نگویید: «بعد میگویند چرا ایرانیها سرانه مطالعهشان دو دقیقه است؟» این بچه ما را کشت بس که به فکر علم و فرهنگ و ادب این مملکت بود و ما از همینجا بهش میگوییم: «آخه فسقلی، از فضل ملت تو را چه حاصل؟»
ما امسال فهمیدیم، در نمایشگاه آش نذری هم پخش میکنند. آش هم وقتی نذری باشد، طبعا، به همه کاسهای، نیمکاسهای، تهماندهای؛ میرسد که هم خدا را خوش بیاید، هم خلق خدا را. تازه سر آش نذری دعوا هم میشود و کار به عشوههای خرکی، چشم و ابرو آمدنهای دلبرکی، پیامکهای پنهانکی و دست گرفتنهای حالکی میکشد. شما یک درصد فکر کنید، ما در جمعی باشیم و این چیزها از نظرمان دور بماند. لامذهبها، حداقل، برای طرف هواخوری هم باقی بگذارید تا چشمهایش اینطور دودو نزند. ایضا، ما خط بطلانی کشیدیم بر این نظریه که «ازدواج پایههای زندگی را متزلزل میکند» و سخنی به غایت گوهربار از خودمان ساطع کردیم که موجبات تشویق حضار را فراهم آورد. بدانید و آگاه باشید که ازدواج دستههای زندگی را متزلزل میکند و کاری به پایهها ندارد. حالا که به اینجا رسیدیم، بگذارید پرده از رازی مگو، برایتان بردارم. در جمع ما 40گوجهایها، حباب نامی است که الکی خودش را دکتر جا زده. یعنی، برای من سوال است؛ این حبابی که از قضا، همنام ما است و شعرهایش حول محور بوس، بغل، نجابت مردانه و مسائل غیرشرعی میچرخد؛ چطور میتواند هم دکتر باشد، هم مدرک پوستموست و زیبایی داشته باشد؟ این رفیق گرمابه و گلستان ما که نصفش زیر زمین است و ماشاا... از زبان کم نمیآورد، با معرفی کردن خودش به جای دکترها(!)، سر جورج بیچاره را شیره مالیده و با قالب کردن قرصهایی، که ما از فاش کردن نامششان اینجا معذوریم، قصد دارد نقشه شوم معتاد کردن جورج را هرچه زودتر عملی کند. ما میگوییم، خواهر من، رفیق جان، کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. در این جمع گل و بلبل، شمس و قمر نامی است که هر جمعه به جمعه سر و گوشش نمیجنبد؛ فقط، کمی عقلش پارهسنگ برمیدارد و فرت و فرت نامههای عاشقانه مینویسد و میفرستد 40چراغ، بعد دست به دامن مرشد میشود که عشقولانههایش را رتق و فتق کند. قمر جان، مگر جورج بیکار است که دنبال عاشقانههای شما بیفتد؟ البته، کاشف ما به عمل آمد که زندِزندیان، ظاهرا، واقعا، بیکار است. چون خیری از خبرنگاری و روزنامهنگاری و نویسندگی و شاعری ندیده و میخواهد منشی بخش خاورمیانه خانم دکتر بشود. خانم دکتر به ما سپرده خدمت جورج برسانیم: «حالا شما رزومهتونو بفرستین، اگر جای خالی داشتیم، باهاتون تماس میگیریم.»
یکی دیگر از سرگرمیهای سرکاری ما، دوربین عکاسی مرشد است. به جان خودم اگر بدانید چه عکسهای چپ و چولی از دو کفتر عاشق میانداخت که در میان درختان پرسه میزدند، عمرا، اگر دیگر بگذارید ازتان عکس بگیرد. این همه در مدلهای و رنگها و سایزهای مختلف از ما عکس میگیرد؛ دریغ از یک سیدی خشک و خالی که به ما بدهد. فقط خالی میبندد، همین. در ضمن، من فهمیدم محبوبیتم از مرشدمان خیلی بیشتر است، چون، همه با من عکس انداختند. اما، کسی جورج را تحویل نگرفت. یک نکته نغز برایتان میگویم از سوتیهای مرشد، آن هم اینکه، با گذشت اینهمه از تاسیس 40گوجهاش؛ هنوز نمیداند جواد و مینا خواهر برادرند. هربار هم از ماها میپرسد: «آقای سلیمانیان بزرگ با میلاد نمیآد؟»
خلاصه اینکه، نمایشگاهگردی خوبی بود و ما در روانی کردن مرشد کم نگذاشتیم. طوریکه، باقی پول همبرگرهامان را بالا کشید و وردی خواند و به همراه سایر متعلقاتش، ناپدید شد تا خداینکرده، مسیر بازگشتش با ما تلاقی نکند. من و دکتر هم که متخصص روانی کردن مرشد هستیم و میخواهد سربه تنمان نباشد؛ از باقی بچهها جدا شدیم و به خیل مترو سواران پیوستیم.
+با نوشتن این پست فکر نمیکنم، گردنم از زیر گیوتین مرشد، که همهجوره ما را نواخته، سالم بیرون بیاید و بعید بدانم، دیگر، بتوانم بروم سرویس ادبی و به مرشد گیر بدهم که بگذارد روزی روزگاری من هم آنجا بنویسیم. پارتی هم خوب چیزی است که من از هیچ نوعش در هیچکجا ندارم، وگرنه تا الان شده بودم سیمین دانشور. (روحش شاد)
+
تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 18:46
نويسنده
سپیده